من فقط اشتباهی بودم

 

1- یک کارمند ساده اداره ثبت احوال شخصیت اصلی داستان ماست. کمی دست و پا چلفتی، صاف و صادق، مهربان و دوست داشتنی. شخصیتی که انگار قرار نیست کسی او را در زندگیش ببیند، همان طور که 17 سال است در اداره اش کار می کند و خیلی ها او را نمی شناسند.

 

 

2- اما انگار قرار نیست زندگی مسعود خان آن طوری که تا حالا رقم خورده ادامه پیدا کند. او عاشق یکی از همکارانش می شود و تبعات این عشق او را به مسیر دیگری می کشاند.

 

 

3- اولین جلسه برخورد داماد و پدرزن. مسعود برای آشنایی بیشتر به خانه نامزدش دعوت می شود. پدر بعد از چند دقیقه از او می خواهد برایش کاری انجام بدهد و مسعور هم برای نشان دادن حسن نیتش و از روی سادگی پیشنهاد او را می پذیرد. پدرزن از از او می خواهد که یه سبب شباهت ظاهری ای که مسعود با برادرزنش دارد با شناسنامه او به بانک برود و پول ته مانده حسابش را از بانک بگیرد.

 

 

4- مسعود به بانک می رود و متوجه می شود که حساب برادرزنش جایزه ویژه بانک را برده و او مجبور است برای تحویل گرفتن این جایزه که یک ماشین است به تهران برود.

 

 

5- او در مراسم قرعه کشی بانک شرکت می کند و به طور اتفاقی از طرف یکی از دوستان قدیمی برادرزنش اشتباه گرفته می شود، به جای پرفسور سپهر جندقی که جراح حاذقی است. سادگی او باعث می شود که مسعور نتواند از دست این اشتباه در برود و به این ترتیب وارد بازی می شود؛ وارد بازی بزرگ بودن و به جای بزرگان اشتباه گرفاته شدن.

 

 

6- انگار در این بین مسعود هم از نقش جدیدش بدش نیامده. او به چیزهایی رسیده که شاید تا دیروز هم خوابشان را ندیده. احترام دارد، مورد توجه است، سخنرانی می کند، و ... همه چیز دست به دست هم می دهد تا او بیشتر اشتباه گرفته شود. چند تشخیص شانسی، دندان گردی رئیس بیمارستان خصوصی و ... اما یهو کار به جاهای باریک می رسد. پای یک عمل مهم به میان می آید و مسعود در یک عمل انجام شده قرار می گیرد. همه چیز به هم ریخته است و مسعود چاره را چیزی جز فرار از ماجرا نمی بیند. او با ترفندی از اتاق عمل بیرئن می رود و در یک اتاق در بسته دیگر لباس هایش را عوض می کند تا بتواند در برود. او تصمیم گرفته به شیراز بازگردد، اما انگار تقدیر نمی خواهد این اجازه را به او بدهد.

 

 

7- مسعود به طور کاملآ تصادفی لباس های یک سرهنگ معروف نیروی انتظامی را که به علت تصادف به بیمارستان انتقال پیدا کرده ناخواسته می پوشد و وقتی از اتاق کذایی بیرون می آید، توسط افرادی که در آن بیمارستان به دنبال سرهنگ معروف زخمی آمده بودند اشتباه گرفته می شود. این شروع یک نقش تازه برای مسعود است. فرمانده یک کلانتری که اتفاقآ آدم قاطع و شجاعی است، درست برعکس خود مسعود.

 

 

8- بعد از این فضای جدید برای مسعود قابل درک تر می شود، کم کم حس داشتن قدرت هم زیر زبانش مزه می کند وگاهی در جدال با وجدانش شکست می خورد. او شروع می کند به اصلاحاتی که از نظر خودش درست می آید و هر برخوردی را برای انجام خواسته هایش انجام می دهد. یکی دوبار در این میان تصمیم به فرار می گیرد که باز به طور اتفاقی موفق به انجام کارهایی می شود که انگار در جهت مسئولیتش است. حالا او دیگر نمی خواهد موقعیت جدیدش را از دست بدهد، تا اینکه یکی از ماموران به او شک می کند و به فرماندهی اصلی خبر می دهد و قرار مجرمیت او صادر می شود و برای دستگیری اش به کلانتری ای که او هست می آیند. او مجبور به فرار می شود. حالا مسعود از طرف نیروی انتظامی تحت تعقیب است، اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود و او در حال فرار دوباره اشتبته گرفته می شود. این بار به جای یک استاد شعر و شاعری.

 

 

9- اولین بار نمی خواهد در نقش جدیدش فرو برود، اما انگار همه می خواهند او را به جای استاد تلقی کنند و کم کم او هم گاردش را در این مورد از دست می دهد. در این بین وقتی از او می خواهند تا از آثار تازه اش چیزی برای جمع بخواند، بنا به اجبار لیست خریدهایی که برای پاسگاه یادداشت کرده برای آنها می خواند و مورد توجه همه قرار می گیرد. حالا مقام استاد دیگران با کار آوانگاردش بالاتر هم رفته و تقریبآ او مجبوب همه است. همه چیز دارد به خوبی و خوشی پیش می رود تا اینکه شعر او در مجله ای چاپ می شود و استادی که مسعود به جایش اشتباه گرفته شده برای اعاده حیثیت به دفتر مجله می رود و مسعود هم راهی جز فرار در برابرش نمی بیند.

 

 

10- مسعود مستاصل از همه جا تصمیم می گیرد ماشین را تحویل بگیرد و به شیراز بازگردد. پلیس همچنان دنبال اوست. شرایط جدید او را به ستوه آورده، اما انگار هنوز وقت پایان یافتن نقش او نیست. هنوز یک بازی دیگر باقی مانده. مسعود این بار در پارک به جای یک قاتل حرفه ای اشتباه گرفته می شود که قرار است پولی بگیرد و پدرخوانده خلافکارها را بکشد.

 

 

11- حالا او در خانه پدر خوانده است. تصمیم دارد برود و او را از نقشه ای که برایش کشیده اند آگاه کند،اما باز هم اشتباه گرفته می شود. پدرخوانده کذایی دختری ترشیده دارد که همه دامادها از دستش فراری اند. مسعود درست روز عروسی دختر وارد خانه آنها شده که داماد فرار می کند. پدرخوانده با کمک پیشکارش تصمیم می گیرند مسعود را جایگزین داماد بخت برگشته بکنند. او دیگر هیچ راه فراری ندارد. خودش را به دست تقدیر می سپارد و وجدانش ررا هم کنارمی گذارد. اما بازهم سرنوشت چیز دیگری برایش رقم می زند. در روز عروسی یکی از افراد پدرخوانده او را به جای سرهنگ پلیس اشتباه می گیرد و به رئیسش می گوید. قرار می شود مسعود را بعد از عروسی بکشند، اما او با کمک نامزد جدیدش و نیروی نفوذی پلیس در تشکیلات پدرخوانده از مهلکه فرار می کند. پلیس همه افراد پدرخوانده را دستگیرمی کند، اما مسعود را پیدا نمی کند.

 

 

12- پلیس همچنان در تعقیب مسعود است و همیشه یک قدم عقب تر از او. مسعود این بار تصمیم گرفته ماشین را تحویل گرفته و برود. اشتباهات پشت سر هم تکرار می شوند و مسعود مرحله به مرحله پیش می رود. پلیس فکر می کند که با یک مجرم عجیب و غریب رو به روست، اما او بزرگ ترین جرمی که دارد ساده لوحی است.

 

 

13- همه چیز دارد به خوبی تمام می شود که بلاخره پلیس مسعود حالا معروف به مرد هزار چهره را دستگیر می کند. او بعد از دستگیری برای محاکمه تحویل دادگاه می شود.

 

 

14- جلسه دادگاه شروع می شود و همه او را به عنوان یک کلاهبردار محکوم می کنند. در پایان ماجرا و بعد از تعریف کل داستان مسعود برای آخرین دفاع از خودش بلند می شد. می گوید دفاع خاصی ندارد و شروع می کند به گفتن چند جمله که می شود قسمت کلیدی داستان و کلید آزادی اش. سخنانی تکان دهنده که خیلی از ما را قلقلک می دهد. (... تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود. اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم، من از سهم کسی نزدم. من فقط اشتباهی بودم. خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم، خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم. من فقط اشتباهیم. چه دفاعی از خودم بکنم؟ من بی دفاعم.حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم. جناب قاضی من از هیچکس توقعی ندارم...خدایا تو منو ببخش...) حرف های مسعود که تمام می شود، همه تحت تاثیر قرار گرفته اند و هر کدام از شکایت شخصی خودشان می گذرند و به همین نشانه از جایشان بلند می شوند. سرانجام مسعود به خاطر اشتباه گرفته شدن و اشتباهات خودش به شش ماه زندان محکوم می شود.

 

 

15- حالا بعد از شش ماه مسعود از زندان آزاد شده و می خواهد به شهر خودش شیراز بازگردد. او در گوشه ای از پارک رای استراحت نشسته که توسط یک مجری تلویزیونی به جای مهران مدیری اشتباه گرفته می شود و هرکاری که می کند نمی تواند به او بفهماند که مهران مدیری نیست. او به اصرار مجری سوار ماشین می شود و همین طور که مشغول جر و بحث است، از نظر ما دور می شود. انگار بازی جدیدی برای مسعود در حال شکل گیری است. انگار ...

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت