نمی خواهم اشتباهی باشم

علیرضا معتمدی - پاییز سال 81، وقتی سریال پاورچین به روزهای اوجش رسیده بود، با مهران مدیری و پیمان قاسم خانی درباره ی این سریال گفت و گویی کردیم که یکی از آخرین گفت و گوهای مطبوعاتی مدیری بود. تیتر گفت و گو را گذاشتیم "تولد یک ملت"، که اشاره داشت به آن چه چند سال بعد در شب های برره اتفاق افتاد و تصویری کاریکاتورگونه از خصلت های منفی مردم در تلویزیون تصویر شد. اما برای این گفت و گو شاید باید تیتر زد: "تولد یک دولت". زیرا بخش عمده ی موفقیت آخرین سریال مهران مدیری که همه را شگفت زده کرده و با آمار نود درصد بیننده، عنوان پرتماشاگرترین سریال تاریخ تلویزیون را از آن خود کرد (آن هم تنها در سیزده شب) مرهون تساهل و مدارای دیریاب دولت (به معنای عام کلمه) در برابر طنز و شوخی و انتقاد است. بی شک باید علاوه بر ستایش مدیری و همکارانش در سریال مرد هزار چهره، حق آن هایی را که اجازه دادند چنین طنز پرطراوت و تازه ای در رسانه ی ملی به پخش برسد، در این موفقیت محفوظ دانست.
«مرد هزارچهره» در تعطیلات نوروزی توفانی از بازتابهای متفاوت برپا کرد؛ توفانی که امروز که یک ماه از پخش آخرین قسمت این سریال میگذرد، جز غباری از آن بر جای نمانده است. این سریال ثابت کرد که میشود با خیلی چیزها شوخی کرد بیآنکه آسمان به زمین بیاید، میتوان از خیلی چیزها انتقاد کرد، بیآنکه تخریبی صورت بگیرد. اینها البته فقط گوشهای از امتیازهای کار آخر مدیری است. چیزهای دیگری هم هست که در این گفتوگوی مفصل دربارهشان حرف زدهایم، آن هم پس از پنج سال که از آخرین گفتوگوی مدیری با مطبوعات میگذرد و او نسبت به پنج سال پیش از همه نظر تغییر کرده است. به نظر میرسد این بهار، بهار مدیریست. او تازهتر شده، یک فیلم موفق پرفروش روی پرده دارد، فیلم بعدیاش هم که احتمالاً از این یکی پرفروشتر خواهد بود در راه است، سریالش با موفقیت پخش شده و در تدارک ساخت اولین فیلم سینماییاش است. اینها همه دلایل خوبیست برای آنکه پس از پانزده سال که یک نفس دویده، در این نفس تازه کردن بین راهش بدانیم که در پشت سر چه می بیند. او ذاتاً آدمی محجوب و خجالتیست و با تصویری که از او در نقشهایش سراغ داریم زمین تا آسمان متفاوت است. چندان اهل گفتوگو نیست، در توفان حاشیههای سریال آخرش هم سکوت کرد تا غبارها بخوابد و صدایش بهتر به مخاطبانش برسد. من هم سعی کردم صدایش را با وضوح و ابعاد بیشتری منتقل کنم. هرچه نباشد معلوم نیست دیگر کِی تن به مصاحبه بدهد و از این فرصت باید برای دوستداران بیشمارش استفاده کرد تا دربارهی خیلی از چیزها از زبان خودش بشنوند. هرچه نباشد او مهمترین چهرهی طنز تلویزیون ایران است؛ گرچه مخالفانی هم دارد که در این مدت تا دلشان خواسته او را نقد کردهاند، اما به نظر میرسد که حالا دیگر نوبت حرف زدن او رسیده است.
* مرد هزار چهره که استقبال بسیار زیادی هم از آن شد، واکنش های متفاوت و متضادی را برانگیخت، و اغلب هم در وبلاگ ها و وب سایت های اینترنتی؛ چون در آن پانزده روز تعطیلات آغاز سال نو عملآ هیچ نشریه ای منتشر نشد. این واکنش ها که مستقیمآ به مضمون سریال اشاره داشتند، گاه شما را در حد آدمی جسور که حرف هایی در مخالفت با دیدگاه های رسمی در سریالش زده توصیف می کردند و گاه از آن سوی بام می افتادند که مهران مدیری عروسک خیمه شب بازی عده ای صاحب قدرت شده که آن ها حرف های شان را از دهان او می گویند و به همین دلیل هم کارش بی هیچ مشکلی پخش می شود. اما اگر از این اظهار نظرهای احساسی و غیرکارشناسی بگذریم، به نظر می رسد در دوسه سال اخیر گشایش هایی در فعالیت های هنرمندان در عرصه ی تلویزیون پدید آمده و دیگر از برخی تنگ نظری های قدیم خبری نیست و تلویزیون از طرح معضلات و مشکلات اجتماعی و سیاسی استقبال می کند، البته با نظارت و تآیید کارشناسان مورد موثقش ... حالا خودتان ماجرا را تعریف کنید، ماجرای ساخته شدن مرد هزار چهره ...
اولین بار که با پیمان قاسم خانی روی این طرح کار می کردیم، خواسته ام از او این بود که این سریال کار متفاوتی باشد با کارهای قبلی مان -هرچه که بودند- و کاری کنیم که به لحاظ ساختار، فیلم نامه، قصه ی خوب و محکم و پیگیر، ترکیب بازیگران، امکانات و هزینه ها و جمعیت و ... جریان تازه ای در طنز ایجاد کنیم. که گروه نویسنده بخش زیادی از این خواسته ها را در متن ها در نظر گرفتند و بخش دیگرش را هم خودم به قصه و فضای کار اضافه کردم. هدف اوله مان این بود، که به نظرم تا حدودی هم به آن رسیدیم ...
* دلیل اینکه تصمیم گرفتید تغییر روال بدهید چه بود؟ خودتان از خودتان خسته شده بودید یا چون طبق معمول دیگران زیاد شیوه ی شما را در کارهایشان تکرار کرده بودند به فکر تغییر افتادید؟
هر دوی این ها. پانزده شانزده سال از شروع این شیوه ی طنز می گذرد و من دلم می خواست یک تغییری در کارمان بدهیم، چون دیگران هم این جور کار طنز را خیلی تکرار کرده اند و فکر می کنم دیگر حرمتی برای آن باقی نمانده است. خودم هنوز نمی دانم با مرد هزار چهره موفق شده ایم به به آن تغییر و تنوعی که دنبالش بودیم برسیم یا نه. اما از بیرون که به عنوان بیننده نگاه می کنم می بینم این اتفاق تا حدی افتاده است.
* تغییر ها به وضوح به چشم می آید. کار سختی هم باید بوده باشد، اما جواب سوال اولم را ندادید. چه اتفاقی افتاده که مرد هزار چهره از تلویزیون پخش می شود؟
سال ها طول کشید تا توانستیم این را جا بیندازیم که می شود با قشرهای مختلف جامعه شوخی کرد بدون اینکه لطمه ای به وجهه و حیثیت آن ها وارد شود. و این خیلی برای تلویزیون سخت است. لب مرز است. اما تلویزیون بلاخره این ریسک را پذیرفت و اجازه داد که ما برای اولین بار بتوانیم تا این حد با جاهایی که پیش از این اساسآ شوخی با آن ها مقدور نبود، شوخی کنیم. واقعآ این جسارت بدون کمک تلویزیون مقدرو نبود. حتی خود نیروی انتظامی هم کمک زیادی به ما کرد و بستر را آماده کرد تا بتوانیم درباره ی بعضی از چیزها شوخی کنیم. این شرایط و بستر مهیا، رعایت کردن خیلی چیزها را لازم داشت و ما هم واقعآ خیلی رعایت کردیم. این همکاری مشترک بین ما، تلویزیون، نیروی انتظامی، جامعه ی پزشکان، جامعه ی روشنفکران و دیگران واقعآ نتیجه ی خوبی داشت و باعث شد که مردم گونه ای از طنز را ببینند که تا به حال ندیده بودند. این کار با اینکه مستقیم ترین و بی پرواترین نوع شوخی و طنز را داشت ولی به کمتر کسی برخورد و کمتر واکنش تندی مثل قبل به همراه داشت.
* این نکته ی مهمی است. انگار با جنبه تر شده ایم. چون موارد زیادی را می شود سراغ گرفت که خود تلویزیون اجازه ی طرح موضوع اصلی را داده اما بعد تسلیم جنجال ها و حاشیه ها شده است. مثلآ در کارهای خودتان از همان ساعت خوش، این حاشیه ها بودند که جلوی کار را گرفتند نه صرفآ محتوای طنزتان. به نظرم تلویزیون با شهامتی که نشان داد، باب این که حاشیه ها گریبان خود اثر را بگیرند به نوعی بست؛ که امیدوارم این روند ادامه داشته باشد. از این تعریف ها و تمجیدها که بگذریم، با توجه به تیزری که پیش از نوروز از کارتان پخش می شد و حذف شدن بخشی از چیزهایی که مردم در آن تیزر دیده بودند، این شائبه به وجود آمده که تلویزیون در قسمت های پایانی سریال شما را وادار به حذف و تغییر برخی از چیزها کرده است.
نه، این طور نیست. اتفاقآ در مورد این کار من تصور می کردم که خیلی بیش از این دستخوش ممیزی شویم اما خوش بختانه این اتفاق نیفتاد و ما کم ترین اشکال های پخش را در طول این سال ها در مورد این کار داشتیم. در هر قسمت از کار، ایرادهایی که واحد پخش می گرفت و ما اصلاح می کردیم شاید چیزی در حد یک جمله و یک کلمه بود، آن هم با رعایت این که به آن سکانس یا آن قسمت لطمه ای نخورد. من مدام با پخش در ارتباط بودم و آن ها گاهی می گفتند این تغییر یا اصلاح اگر لطمه ای به کار می زند بگو تا فکر دیگری برایش بکنیم. خلاصه این که همکاری زیادی با ما کردند. پایان کار هم از ابتدا قرار بود به همین صورت باشد. در طرح اولیه هم همین طور بود که بعد از دادگاه آخر، من به خاطر جنبه ی عمومی جرم مدتی به زندان می روم و بعد که بیرون می آیم دوباره با یک نفر دیگر اشتباه گرفته می شوم. حالا این که این یه نفر کی باشد به خیلی ها فکر کردیم؛ به آدم های معروف، سرمربی تیم ملی ...
* پس فیروز کریمی را که صحبتش بود در کار شما بازی کند برای این قسمت می خواستید؟
بله. البته انتخاب اول مان آقای علی پروین بود که نتوانستند بیایند. به علی دایی و فیروز کریمی هم فکر کردیم و این که اگر این ها نشدند یک کارگردان بیاید و مسعود شصت چی را با مهران مدیری اشتباه بگیرد. که دست آخر رسیدیم به رضا رشید پور و پایانی که دیدید.
* این شوخی پایانی خیلی با مزه بود؛ این که شما را با خودتان اشتباه بگیرند! اما یکی از آن مواردی که مردم درباره ی سانسور شدنش حرف می زنند، بخش مربوط به همین آقای رشیدپور است که در تیزرها هم دیده می شد به ملاقات علیرضا خمسه می رود اما بعدآ این قسمت پخش نشد.
آن سکانس بازسازی دقیق یکی از سکانس های معروف فیلم پدرخوانده است؛ جای که آن بازیگر درجه 2 به ملاقات مارلون براندو می رود و به او گلایه می کند که کارگردانی هست که به من نقش نمی دهد و می خواهم کمکم کنید؛ که به دستور پدرخوانده، سر اسب آن کارگردان را می برند و می گذارند توی رختخوابش. ما عین این سکانس را با رشیدپور اجرا کردیم که می آمد به قزاقه مندیان می گفت یک مجری هست به نام حسینیان که نمی گذارد من کارم را بکنم و هرجایی می روم زیرآبم را می زند و از این حرف ها که قزاقه مندیان هم سر مرغ حسینیان را که خیلی هم دوستش داشت می برد و می گذارد توی رختخوابش. اما بنا به ملاحظاتی که برای سازمان محفوظ است، گفتند که این بخش ها باید خذف شود، ما هم حذفش کردیم و از رشیدپور خواهش کردیم که بیاید آن سکانس پایانی را بازی کند. شاید هم این خذف به خاطر خشونت زیاد آن سکانس بود ...
* پس تا اینجا دو سکانس حذفی داشته اید! راستی چرا ماشین هایی که توی کار استفاده کردید همه شان ماشین های قدیمی آمریکایی هستند؟
ما توی تلویزیون بحث تبلیغات را داریم، یعنی هر چیزی را که نشان بدهیم جنبه ی تبلیغاتی پیدا می کند و این در تلویزیون ممنوع است ...
* همان صورت حساب های معروف واحد بازرگانی که پس از پخش برای تهیه کننده ها می آید ...
مگر اینکه قراردادی وجود داشته باشد که بحثش فرق می کند. ولی ما چون به هیچ عنوان در این سریال کار تبلیغاتی نداشتیم مجبور شدیم از ماشین هایی استفاده کنیم که در ایران نمایندگی ندارند. بی ام و و بنز و هیوندای و ماشین های روز را نمی توانستیم استفاده کنیم چون در ایران نمایندگی دارند و کار تبلیغاتی هم می کنند. بنابراین چاره ای نداشتیم غیر از استفاده از ماشین های قدیمی و از مد افتاده. خیلی هم کار سختی بود پیدا کردن چنین ماشین هایی که سالم و شیک و نمییز باشند و به ثروت و جایگاه این خانواده هم بخورند.
* یکی دیگر از حذفی های سریال که خیلی به چشم آمد و همه درباره اش حرف زدند پسوند (فرهنگ) در ادامه ی نام خانوادگی قزاقه مندیان بود، که یک شب پخش شد و از شب دوم به بعد واژه ی فرهنگ از دیالوگ ها حذف شد. البته این را هم می دانم که این قزاقه مندیان اول قداره بندیان بوده که تغییر کرده! به شما نگفتند پسوند فرهنگ را به چه دلیل باید حذف کنید؟
نه. دلیلش را نمی دانم. این هم به هر حال یکی از موارد اصلاحی بود که موقع پخش به ما اعلام شد و ما هم انجامش دادیم.
* مردم ما روی این چیزها خیلی حساس اند و به خاطر حساسیت ماجرا و به قول شما لبه ی تیغ بودن کارتان یک عده ذره بین به دست مراقب این چیزها هستند، وگرنه ممیزی در این حدی که شما می گویید واقعآ چیز مهمی نیست که بشود درباره اش این قدر بحث و جنجال کرد. اما تصور عمومی بر این است که ممیزی ها بیش از این بوده، چون میزان استفاده از سکانس های استفاده از شب قبل در قسمت جدید، از قسمت پنجم به بعد هی بیشتر شد.
نه. این سریال قرار بود پانزده قسمت باشد. اما وقتی ساختیم و تمام شد، سر تدوین دیدیم که کم آورده ایم و اگر بخواهیم تبدیلش کنیم به پانزده قسمت، هر قسمتمان می شود 25 دقیقه که زمان خیلی کمی ست. در نتیجه مجبور شدیم هی از قسمت های قبل بریزیم روی قسمت های بعدی که نهایتآ شد سیزده قسمت.
* یعنی آب بستید به آن!
نه، نه! آب بستن وقتی است که پانزده قسمت را پخش کنیم شبی بیست و چند دقیقه؛ ولی ما می خواستیم این زمان کم برای تماشاگر آزاردهنده نباشد. و این کار اتفاقآ برای ما که بر اساس تایم از سازمان پول می گیریم، ضرر مالی هم داشت. ما دو قسمت کم داشتیم و اولین ضررش متوجه خودمان بود. بنابراین تصمیم گرفتیم هر قسمت 37 دقیقه و با تیتراژ 39 دقیقه بشود، به همین دلیل تقسیم بندی ها را تغییر دادیم که بشود سیزده قسمت. با این حال زیاد هم سکانس از قسمت قبل استفاده نکردیم بجز یک قسمت، و در مورد بقیه ی قسمت ها فقط یک سکانس را تکرار می کردیم که گاهی هم لازم بود تماشاگر یادش بیاید من از موقعیت های قبلی چطور وارد موقعیت جدید شده ام.
* این تغییر تقسیم بندی های داستان که می گویید، یعنی به هم ریختن پایان بندی متن های نوشته شده. اتفاقآ این یکی از موارد عمده ای است که تیم نویسندگان تان خیلی از شما گله دارند. من می فهمم که کارگردان حق دارد متن را مطابق سلیقه ی خود اجرا کند اما اگر تغییر پایان بندی هر قسمت باعث شود تعلیق موثری که نویسنده در نظر داشته از بین برود، در اصل کار او خراب شده و حق هم دارد که گله مند باشد.
... ما نهایت سعیمان را کردیم که پایان هر قسمت جذاب و با تعلیق همراه باشد.
* مرد هزارچهره به لحاظ كارگردانی و اجرا از همه كارهای قبلی تان پختهتر و كارشدهتر است. معلوم است حسابی بهش فكر كردهايد. حالا نمی دانم دليلش كم بودن تعداد قسمتهاست يا وقت و پول بيشتری كه داشتهايد... يا برمی گردد به همان بحثی كه اول كرديد، اينكه ميخواستيد كارهای تان از هر جهت با قبل متفاوت باشد.
بحث همين تفاوت است. من نمی خواستم ديگر مثل قبل کار کنیم. هشتاد درصد اين كار با يك دوربين ضبط شده، و درست مثل يك سريال تكدوربينه بهش نگاه كردم. يك بخشاش هم به خاطر وسواسم در كار بازيگرها بود؛ از بعضی هاشان جمله جمله تصوير ميگرفتم تا حسی را كه می خواهم، دربيايد. قبلاً با چند دوربين می گرفتيم و هر كس ديالوگش را می گفت و می رفت، من هم زياد به مسأله بازيگری نمی پرداختم ولی در اين كار در بخش پزشكی و در بخش مافيا از بعضی بازيگرها يك ديالوگ را چندين بار ميگرفتيم تا آنچه كه بايد اتفاق بيفتد و بعد تازه می رفتيم سراغ جمله بعد. به هر حال همه اينها براي آن بود كه آن تجربه جديدی كه دنبالش بوديم شكل بگيرد و بگوييم در كار طنز ميشود تا اين حد جدی تر از قبل بود.
* اين تفاوت را حتی مردم عادي هم متوجه شده بودند. در كارهای شما كه به لحاظ كيفيت و ارزش ماندگاری از خيلی از طنزهای مشابه تلويزيونی در مرتبه بالاتری قرار می گيرد، هميشه اين تأسف وجود داشته كه چرا با وجود ارزش محتوايی كار، سر و شكل خوبي ندارند.
درست است.
* در اين كارتان براي اولين بار از عده زيادی بازيگر حرفهای سينما و تلويزيون و تئاتر كه برخی بازيگران خيلی خوبی هم هستند استفاده كردهايد. يادم هست كه سالها پيش وقتی بحث انتخاب بازيگر كارهايی تان پيش می آمد می گفتيد ترجيح می دهيد با آدمهای خوب كار كنيد تا با بازيگران خوب، چون شكلپذيرترند و در كمترين زمان به همان صورتی درمی آيند كه شما می خواهيد. اتفاقاً اين نوع بازيگران ـ كه تقريباً همهشان بعد از كار با شما بازيگری را ادامه دادند ـ آزادي عمل بيشتری هم جلوی دوربين داشتند تا بازيگران حرفهای كه در اين كار آخر ازشان استفاده كرديد. مثلاً عليرضا خمسه كه بازيگر باسابقه و خوبی هم هست در كار شما يك چيزیست بين خودش و نوع بازی ای كه از كارهای مهران مديری می شناسيم. بقيه هم تقريباً همين طور هستند. خيلی بايد سخت باشد رساندن آنها به اين نقطه.
آره، سخت بود. اصلاً اينكه اين بازيگرها پذيرفتند در اين سریال بازی كنند به دليل تفاوت ساختار آن با كارها قبلی ام بود. براي تكتك شان توضيح دادم كه اين كار قرار است متفاوت باشد. البته فيلمنامه و قصه را هم دوست داشتند كه آمدند. اين كار فيلمنامه خوب و محكمی داشت. سيری كه مسعود شصتچي طی می كند خيلی خوب نوشته شده بود و آدمهايی هم كه سر راهش قرار می گرفتند همين طور. اين دو دليل باعث شد بازيگرانی كه اشاره كرديد خودشان را در اختيار قرار دهند تا من آن جنس بازي را كه مورد نظرم بود منتقل كنم به كسانی كه اين جنس بازی نكرده بودند. اوايل كمی سخت بود اما بعد وقتی در فضا قرار گرفتند و رابطهمان صميمانهتر شد و توانستيم راحتتر با هم حرف بزنيم كارمان هم به مرور راحتتر شد. حالا به نظر شما انتخاب اينها براي نقشها خوب بود؟
* به نظرم هم توانسته بود به كيفيت كار اضافه كند هم نقشهايی كه خوب نوشته شده بود و بعضاً جاي كار زيادی داشت، در حد امكان خوب اجرا شده بود و اين اجرای جدی و قوی باعث شده بود موقعيت بغرنج شصتچی را در مواجهه با اين آدمها باور كنيم و مدام نگران لو رفتناش باشيم. فلاحی پور در نقش دكتر طبيبيان بزرگ چشمان بسيار باهوشی دارد و بازيگر خيلی خوبی هم هست و تماشاگر نگران لو رفتن قهرمان قصهاش در مقابله با اوست. اكرم محمدی هم همين طور. يا سيامك انصاری كه به نظرم بازيگر فوقالعادهای ست، با شوخطبعي و جدی بودن توأمانش براي دكتر طبيبيان كوچك كه قرار است سنگ بنای اشتباهی گرفتن اين آدم را بگذارد، و ريزهكاری ها و اجرای خيلی سختی هم دارد، انتخاب خیلی خوبی ست. از آن طرف پژمان بازغی با جوانی و طراوت و انگيزهای كه در بازیاش دارد در بخش خطير نظامی كار، انتخاب خوبی ست و تماشاگر می داند كه اين بازيگر قرار نيست همين طوری لابهلای سكانسها ول بچرخد و آخر سر يك كاري دست قهرمان ماجرا ميدهد. اين بازيگران باهوش و جدی با ساير تيپ هايی كه در كارهای شما سراغ داشتيم (و معمولاً آدمهای كودن و خنگی بودند) تفاوت دارند، به همين دليل به پيشبرد قصه كمك می كنند، اما در بخش روشنفكرانتان باز همان اشكال كارهای قبلی ـ دارم درباره بازی ها حرف می زنم ـ وجود دارد. فانتزی اين بخش بيشتر از ساير بخشهای كار است و بازيگرانی هم كه استفاده كردهايد همان بازيگران آشنای كارهای قبلی مهران مديری هستند كه بهخصوص وقتی در اين تركيب تازه قرار می گيرند ديگر تماشاگر انتظار اتفاقي از سوی آنها را ندارد چون شخصيتها نزديك شدهاند به همان شخصيتهای كودن قبلی. نمی دانم شايد هم تعمدی در اين انتخابها بوده. به هر حال از اين بحثها كه بگذريم دلم ميخواهد كمی در مورد شيوه كارتان با بازيگرانتان صحبت كنيد؛ چه آنهايی كه اولين بار در كار شما بازی كردند و چه بازيگران حرفهای كه صحبتشان شد.
اول بگذاريد اين توضيح را بدهم كه بازيگرانی كه در اين كار آخر با آنها كار كردم خيلی دوستداشتنی و حرفهای بودند. خب من قبلاً با عليرضا خمسه كار نكرده بودم. او فوقالعاده بازيگر حرفهای و خوشقلب و مهربانی است. رفتار حرفهای بی نظيری دارد. وقتی پذيرفت كه با هم كار كنيم، از همان روز اول بدون هيچ ادعايی خودش را به كار سپرد و اين به نظرم درستترين شكل كار يك بازيگر با يك كارگردان است. فرقی نمی كند، حتی اگر چهل سال هم سابقه كار داشته باشيد وقتی ميپذيريد با كارگرداني كار كنيد يعني داريد وارد انديشه و دنياي آن كارگردان ميشويد؛ بنابراين بايد خودتان را به او بسپاريد. اين رفتار حرفهای را آقاي خمسه كاملاً داشت. آقای فلاحی پور، پرستو گلستانی و اكرم محمدی هم داشتند. رضا نيكخواه و پژمان بازغی هم همينطور. البته بهموقع و خوب نظرهای شان را هم می دادند كه خيلی هايش اجرا ميشد و خيلی هايش هم نه؛ من خواهش می كردم كه از خير آن ايده بگذريم. اما كاری كه من می كنم و نمی دانم خوب است يا نه، این است که روز اول، چيزی را كه در ذهن دارم لابهلای حرفهايم می گويم و می روم. نمی دانم به چه دليل اين كار من اينقدر تأثير خوبي دارد. مثلاً روز اولي كه عليرضا خمسه آمد و با هم گپ زديم، موقع تست گريم، آقای خمسه پرسيد اصلاً اين يارو چه شكلی ست؟ من گفتم اين اصلاً حرف نمی زند، فقط نگاه می كند و با اشاره سر كارهايش را راه می اندازد، صدايش هم شبيه صدای آقای اسماعیلی یا مدقالچی است. توي شوخی و خنده اينها را گفتيم و تمام شد. يعنی صحبتهای جدی ای نبود كه متمركز دربارهشان حرف بزنيم. رفتند و سی روز بعد كه تصويربرداری آن بخش شروع شد، عليرضا خمسه همان شكلي بود، با همان صدايی كه می خواستم. من بهشان گفته بودم اين آدم اصلاً از كمر به پايين ندارد، چسبيده به ميزش است و اينها اصلاً سرِ هماند، هيچوقت شما را ايستاده نمی بينيم، هيچوقت پاهای شما را نمی بينيم، هيچوقت دستهایتان را نمی بينيم، مگر يك جا. و وقتی آقای خمسه آمد، اصلاً از كمر به پايين نداشت! به گروه لباس هم گفته بودم برای اين شخصيت از كمر به بالا لباس می خواهم و از كمر به پايين می تواند حتی پيژامه بپوشد! با آقای فلاحی پور هم به همين شكل لابهلای حرفهايم تصورم را از نقش گفتم يا با پژمان مثلاً موقع ناهار. اين به نظرم خوب است كه يك چيزی بيندازی توی ذهن بازيگر و به حال خودش رهايش كنی تا اينكه بخواهی مدام بهش بگويی نگاهت اينجوری باشد، دستهايت اينجوری، صدايت آنجوری... بازيگر كلافه می شود چون دوست دارد ايدهها و عادتها و تجربههای خودش را هم توی نقش بياورد. ولی اين گفتن و رفتن، غيرمستقيم ذهن بازيگر را با همان جايی كه ميخواهی درگير ميكند و وادارش می كند كه مدام به همان فكر كند، خميره را بايد در اختيارش گذاشت، باقی اش را خودش بلد است.
* حالا كمی بخشبخش سريال را بررسی كنيم و بياييم جلو. پدر و مادری كه ما توی اين كار می ديديم خيلی بامزه از كار درآمده بودند. با همه پدر و مادرهای ديگر كارهای طنز فرق داشتند. خانم پروين قائممقامی مادر بهاره رهنماست ديگر؟
بله.
* خب معلوم است پيمان مستقيماً اين شخصيت را بر اساس مادرزن هميشه نگرانش نوشته!
البته نه اينقدر نگران؛ ايشان هم به اندازه بقيه مادرها نگران هستند. ولی من روز اول بهشان گفتم كه شما به طور شبانهروزی داريد گريه می كنيد! هيچوقت اين گريه قطع نمی شود و شما مدام دچار يك استرس ماژور هستيد! پدر هم برعكس بود كاملاً. يك آدم بی خيال و نامفهوم در بيان...
* جمله طلايی كه به نيكخواه گفتيد چی بود؟ او هم نقش پدر را خيلي بامزه از كار درآورده بود.
با رضا از سال 76 كار كرده بودم و خوب می شناختمش. او چند مدل مخصوص به خودش دارد، كه اين مدلی كه ديديد حرف می زند يكی از آنهاست؛ اينكه نامفهوم حرف بزند و بی تفاوت باشد نسبت به همه چيز، كه خيلی مدل شيرينی هم هست. به نظرم تركيب خوبی شدند و مردم هم خيلی خوششان آمد.
* هرچه پدر و مادر متفاوت درآمده بودند، فلامك جنيدی و رضا فيضنوروزی باز همان تيپهای آشنای كارهای شما را داشتند، با همان جهانبينی و همان نوع طنز. به نظرم خوب پرداخت نشده بودند و آدم باورشان نمیكرد؛ مخصوصاً كه قرار بود يك آدم صافوسادهای را هل بدهند به يك موقعيت بغرنج.
ولی به نظرم فلامک جنیدی و فیض نوروزی در این سریال بسیار متفاوت و عالی بودند.
* قشرهای مختلفی كه مسعود شصتچی واردشان می شود مثل پزشكان و پليسها و شاعران و ديگران، حتماً فكرشده و با برنامهريزی انتخاب شدهاند. دليل اين انتخابها چی بود؟ مخصوصاً كه پزشكان قبلاً نشان داده بودند كه ميانهای با طنز و شوخي ندارند و با پليس هم كه تا حالا چندان شوخي نشده بود.
ما اول به اين فكر كرديم كه اگر آدمی در موقعيتهای مختلف رها شود، در چه موقعيتهايی ميتواند بار كمدی بيشتری داشته باشد. بعد به اين رسيديم كه هرچه آن موقعيت يا آن حرفه كه اين درش قرار ميگيرد تخصصی تر باشد موقعيتهای كمدی بيشتری براي ما ايجاد می كند. يكی از اينها پزشكی ست. اينكه يك كارمند ساده ثبت احوال ناگهان در موقعيت يك جراح مغز و اعصاب قرار بگيرد، چنان تضاد و فاصلهای ايجاد می كند كه خيلی موقعيتهای دشوار و كمدی براي من به وجود می آورد. از آن بدتر ورود اين آدم به دنيای آدمهای نظامی با ويژگی هاي خاص خودشان در قالب يك سرهنگ، يا يك شاعر در فضای خودش... اينها به نظرم موقعيتهايی بودند كه جای كار بيشتری داشتند.
* كمدی جابهجايی را كه البته يك الگوی ازلی/ ابدی كمدی نويسیست و هميشه هم جواب می دهد، چند سال پيش پيمان قاسمخانی در مارمولك و مكس تجربه کرده بود. نمی ترسيديد كه نوشتن يك كمدی جابهجایی ديگر توسط همان نويسنده شباهتهايی بين اين كارها به وجود بياورد؟
... نه. درست است كه كمدی جابهجايی يا كمدی اشتباه در اين كارها مشترك است اما مرد هزارچهره يك شكل ديگری داشت؛ چند بار تكرار می شد و نوع شخصيت اين آدم و ساختار كار و جاهايی كه می رود خيلی متفاوت است با مارمولك. از نظر من بجز اينكه همهشان در موقعيت جابهجايی و اشتباه شكل می گيرند شباهت ديگری با هم ندارند.
* در اين كار آخرتان همه چيز به نوعی غلوشده و بزرگتر و كاريكاتوری تر از ساير كارهای تان بود. همان سكانس شروع با آن حجم از سياهی لشكر هم اصلاً تأكيد داشت روی اينكه در اين كار قرار است همه چيز را «بزرگ» ببينيم و ديگر از كارهای قبلی كه چندتا بازيگر بودند در دوسه لوكيشن محدود، خبری نخواهد بود. اين بزرگ و غلوشده ديدن همه چيز، در كل كار حفظ شده بود و يكی از مهمترين دلايل تفاوت مرد هزارچهره با كارهای ديگر طنز هم همين نكته بود. البته قبلاً هم بارقههايی از علاقهتان به اين نوع طنز را نشان داده بوديد؛ در شبهاي برره مثلاً. اما اين بار انگار از ابتدا قصد داشتيد يك كمدی بزرگ و باشكوه بسازيد، سياهی لشكر زياد داشته باشيد، انواع حيوانات عجيبوغريب، ماشين منفجر كنيد و...
ما در كارهای مان هيچوقت نتوانستيم از فانتزی پرهيز كنيم. هر وقت هم به خودمان قول داديم كه يك كار كاملاً رئال بسازيم با آدمهای واقعی و فضاهای واقعی، باز از يك جايی به بعد ديديم كه اصلاً نمی شود. نمی توانستيم جلوی خودمان را بگيريم وقتی می ديديم اگر الان يك اسب بيايد از توی سالن پذيرايی رد شود خيلی خوب است! من در بخش پزشكی و نظامی و شعر و ادب سعی خودم را كردم كه واقعبينانهتر با قضيه برخورد كنم و فضاها واقعی تر باشند. اما در بخش مافيا نتوانستيم و باز فانتزی اش كرديم، چون اصلاً فضا فضاي واقعی نبود و ميشد همه چيز را فانتزی ديد.

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
رشیدپور باز هم از مدیری می گوید + 2 پوستر جدید
خاطره ای از کنسرت + پوستر
رضا رشیدپور: حرفهای مهران مدیری درباره شریفینیا از قبل هماهنگ شده بود
کمی درباره ی ژوله، کسی که این روزها مشغول نوشتن فیلم نامه ی اولین سینمایی مدیری ست!
مصاحبه مدیری با فیلم _ دی 81
گزارش خبری از جشن وبلاگ فارسی + اكران «دايره زنگي» در امارات آغاز شد
مصاحبه مدیری با سروش _ دی 81 + اولين فيلم سينمايي مهران مديري
متن کامل گفتگوی مهران مدیری با ماهنامه ی فیلم + مهران مدیری در توفیق اجباری
مصاحبه مدیری با هفته نامه سینما_ اردیبهشت 82
درباره وبلاگ

سلام
من ریحانه 18 ساله ام و دانشجوی شیمی.
اغراق نیست اگه بگم از 4 سالگی عاشق مهران مدیری بودم و هستم و این وبلاگم راه اندازی کردم تا برای کسایی که مثل من ایشون رو دوست دارن، روزی 1 عکس بگذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.
منتظر نظراتتون هستم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
متفرقه
نظر دیگر هنرمندان در مورد مدیری
ترانه ها
مصاحبه ها
دیدار
توکیو بدون توقف
پاورچین
دردسر والدین
نقطه چین
جایزه ی بزرگ
شب های برره
باغ مظفر
همیشه پای یک زن در میان است
دایره زنگی
مرد هزار چهره
دوستان
سایت شخصی مهران مدیری
سایت مدیری فنز
کلوب مدیری فنز
کلوب مهران مدیری
علیرضا (طرفدار مهران مدیری)
نازنین جون (طرفدار مهران مدیری)
الهه و کتایون (طرفدار مهران مدیری)
آتنا جون (طرفدار مهران مدیری)
شراره جون (طرفدار مهران مدیری)
مهرانا (طرفدار مهران مدیری)
سحر جون (love_is_blue)
محیا جون (شاسخین و بازیگران)
سایت هنرمندان
خانه هنرمندان
بیوگرافی هنرمندان سینما
ایمان (طرفدار گلشیفته فراهانی)
گلشیفته فراهانی شاهکار سینما
علیرضا (طرفدار گلشیفته فراهانی)
ایمان و بهار و نوشین(بهرام رادان)
علی (طرفدار آتنه فقیه نصیری)
تبسم جون (طرفدار خوانواده ارجمند)
الناز جون (طرفدار امین تارخ)
مهدی (طرفدار پرویز پرستویی)
مژگان جون (طرفدار حامد کمیلی)
شکوفه جون (طرفدار مهدی مقدم)
مونا جون (طرفدار محمد سلوکی)
بیتا (طرفدار حمید گودرزی)
منصوره جون (طرفدار فرزاد حسنی)
مهشید (طرفدار احسان خواجه امیری)
پیام (بدو بدو ، بلیط سینما)
عسل (100 دل عاشق سینما)
آرزو (عکس از همه ستاره ها)
شادی جون (پوسترهای سینمایی)
سحر جون (گیلاس آبی من)
کیمیا جون (عاشق و آشنا)
پرستو جون (به نام زیباترین)
سارا جون (آسمون شهر)
ابهام لینک
کپی وبلاگ
به روزترين وبلاگ ايراني هري پاتر
رها (شکلات)
فریماه (فیزیک)
احسان (زندگانی)
نیلوفر جون (بوگ)
ناظمی (سخنان بزرگان)
یاسمین (ساحره)
علی (در قلب من)
احمد (گل میگذرد،موسم گل میگذرد)
سفیرسیمرغ (فتوبلاگی متنوع ومتفاوت)
نجوا (مسافر خیال)
هدیه جون (فشم دلانه)
ثمانه جون (یه خط یادگاری)
قلم نو _سایت تازه ها
یک دنیا جوک بی مزه
عکس،فیلم،جوک،خبر...مبین
سایت اختصاصیSMS و تصاویر خفن
عکس های...بدو تا فيلترنشده
عکس های دختران ایرونی
پیوندهای روزانه
گفتگوی وبلاگ سینمای ایران با مدیری
گفتگوی ماهنامه فیلم(قسمت سوم)
گفتگوی ماهنامه فیلم(قسمت دوم)
گفتگوی ماهنامه فیلم(قسمت اول)
"مرد هزار چهره" در 15 اپیزود کوتاه
گالری دایره زنگی:عکس های جمعی 2
گفتگوی تلفنی مدیری با چشم انداز
گالری دایره زنگی:عکس تک نفره
مدیری در چشم انداز-قسمت سوم
گالری دایره زنگی:عکس های جمعی 1
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
طراح قالب
POWERED BY